وقتی دیوارها زبان روزه داران میشدند
در ملکآباد قدیم، دیوارهای کاهگلی نه تنها زمان سحر را اعلام میکردند، بلکه در لحظات پر التهاب افطار نیز نقش مهمی ایفا میکردند. این بار، راز در پنهان شدن کاه از دیدگان روزهداران نهفته بود.
"وقت بی ئم شده"؛ این جمله، اعلام سحری بود که نه از مناره مسجد، بلکه از زبان کاهگلهای خانه به گوش میرسید. مردم ملکآباد، با تکیه بر حواس تیزبین و تجربهای که نسل به نسل به آنها رسیده بود، نیازی به نگاه کردن به آسمان نداشتند. نور ضعیف و دروغین شفق کاذب، قبل از آنکه بر پهنه آسمان خودنمایی کند، بر دیوارهای کاهگلی میتابید و رنگ آنها را تغییر میداد.
رنگ طلایی که بر کاه دیوار مینشست، نشان از نزدیکی سحر داشت. این نور، آنقدر ظریف و نامحسوس بود که تنها چشمانی که سالها با آن خو گرفته بودند، قادر به تشخیصش بودند. با دیدن این رنگ طلایی، مردم میدانستند که زمان بیدار شدن و آماده شدن برای روز جدید فرا رسیده است.
اما دیوارهای کاهگلی در ملکآباد، تنها وظیفه اعلام سحر را بر عهده نداشتند. در ماه رمضان، این دیوارها به منبع امید و انتظار برای روزهداران تبدیل میشدند. رسم بر این بود که در هنگام افطار، اگر کاه روی کاهگل دیگر دیده نمیشد، یعنی نور به حدی کم شده که وقت افطار فرا رسیده است.
و چه عالمی داشت آن لحظات کودکی! غروب که میشد، بچهها در حیاط جمع میشدند و با چشمانی پر از اشتیاق، به کاهگل روی دیوار خیره میشدند. هر لحظه که میگذشت، نور کمتری به دیوار میرسید و کاه کمرنگتر میشد. قلبها تندتر میزد و نفسها در سینه حبس میشد.
ناگهان، لحظهای فرا میرسید که دیگر کاه از دیدهها ناپدید میشد. در این لحظه، سکوت با صدای جیغ و داد کودکان شکسته میشد: "مادر! افطار شد!" و این مژده، شادی و برکت را به خانه میآورد.
"بیوم" و راز کاه پنهان، تنها یک روش برای تشخیص زمان نبودند، بلکه بخشی از خاطرات جمعی مردم ملکآباد را تشکیل میدادند. این رسم ساده، ارتباطی عمیق بین زمان، مکان و فرهنگ ایجاد میکرد و به زندگی روزمره معنا و رنگ میبخشید. این میراث ارزشمند، یادآور روزگاری است که مردم با طبیعت و سنتهای خود، پیوندی ناگسستنی داشتند.
✍سید محمد حسینی نژاد







0 دیدگاه